تبليغاتX
فلوت زنی روی ِ بام
 
هر کَس زندگی ِ خویش را به آهنگی می نوازد
 
بلاگفا ،

چقدر بهت گفتم اذیتم نکن !

چقدر بهت گفتم سر به سرم نزار !

چقدر بهت گفتم بابا انقدر کامنتامو نخور !

چقدر بهت گفتم انقدر قالبمو دست کاری نکن !

چقدر بهت گفتم صبر ِ آدمم اندازه ای داره !

چقدر بهت اخم کردم !

چقدر ابرو در هم کشیدم !

چقدر نیشگونت گرفتم !

چقدر هی چشم و ابرو اومدم !

ای بابا ، سرویس ِ وبلاگی هم انقدر زبون نفهم !

دیدی ! آخر ولت کردم و رفتم ! تا تو باشی قدر کاربراتو بدونی !

حالا هم گریه نکن ! هر وقت دلت برام تنگ شد بیا اینجـــــــــــا !

مواظب خودت و این خونه ی کوچولو و قدیمی ِ منم باش ! آخه کلی ازش خاطره دارم...

 

تَه نوشت : دوستان ببخشید اگه کامنتای پست ِ قبل بی پاسخ موند !

  نوشته شده در  جمعه 19 فروردین1390ساعت 4:18  توسط فلوت زن  | 

امان از دست ِ این مخابرات !

مدام یا تلفن هامون قطع می شه یا ای دی اس ال !

یه بار به خاطر قطعی تلفن دو سه روز مَچل می شیم یه بار به خاطر سرعت ِ پائین ِ اینترنت ِ مثلاْ پر سرعتشون ! الان ۳ روزه که اینترنتم انقدر سرعتش پائینه که یه صفحه ی گوگلم باز نمی کنه و گاهی اوقات اواسط ِ روز نمی دونم چی می شه از دستش در می ره مثلاْ یه ۱۰ دقیقه ، یه ربعی سرعتش یه کم میزوون می شه مثل ِ الان ولی بازم اعتباری بهش نیستا یهو وسطاش قطع می شه ! فقط اینارو نوشتم که بدونید اگه نیستم به این دلیله ! دعا کنید که انشالله درست شه زودتر به حق ِ ۵ تَن ِ آل ِ عبا (نمی دونم درست نوشتم یا نه ؟!)!

 

تَه نوشت : سه تا از ماهی آکواریومیام عمرشونو دادن به شما ! یدونه هم از ماهی قرمزام ، طفلک مریض شده بود ، اون ماهی کوچولوها هی به این دو تا بزرگا توک می زدن و زخمیشون کرده بودن و آخر جداشون کردم که یکیشون دیشب مرد.

  نوشته شده در  پنجشنبه 18 فروردین1390ساعت 19:34  توسط فلوت زن  | 

گاهی وقتا آدم کلی فکر توو سرش داره و خیلی هم دلش می خواد بنویسه ولی جون توو تنش نیست ، خسته ست ، خسته ی جسمی و نای تایپ کردن یا مثلاً قلم بدست گرفتن نداره ! گاهی وقتا هم کاملاً از نطر جسمی سرحاله و بازم خیلی دلش می خواد بنویسه اما هیچ فکری توو سرش نیست و هر چی به در و دیوار و کمد و کتاب و چه می دونم هر چی وسائل و آت و آشغال و جینگول پینگولی که به خونه آویزونه نگاه می کنه هیچ سوژه ای برای نوشتن پیدا نمی کنه یعنی مُخش تعطیل رسمیه ! گاهی وقتا هم هست که آدم نه نای نوشتن داره و نه فکری توو سرشه اون موقع دیگه عزای عمومیه ولی با این حال بازم دلش می خواد بنویسه ( من نمی دونم این دل چرا انقدر خوش اشتهاست ، همش دلش می خواد بنویسه ؟! والله ! )

الان دقیقاً حالت ِ سوم در من صدق می کنه ! مُخم که تعطیله ، تنمم خیلی درد می کنه ، کمرم ، پاهام ، آخ آخ بازوهام ! خدایا !!! ولی خب این دله دلش می خواد بنویسه دیگه ! چرا انقد تنم درد میکنه ؟! آخه کُشتی گرفتم ! با کی ؟! با کسی نه با چیزی ! اول با ماهی های محترم ، بعدم با آکواریوم !

جونم واستون بگه که از چند روز پیش که آکواریومو راه انداختم همش آبش کدر بود و به زور می شد ماهیارو دید . ماهیا هم که شکمو هی می خوردن و هی کار خرابی می کردن به چه درازی !!! آبشون تار و مار بود ! از دوستم پرسیدم گفت آب آکواریوم نباید به این کدری باشه ، حتماً سنگاشو خوب نَشُستی ! خلاصه امروز دست به کار شدم تا آکواریوم رو از نو تمیز کنم و همه مراحل رو از سر بگیرم ! گرفتن ماهیا مکافاتی بود واسه خودش ! ریز و کوچولو و فِرز که هستن ، ۷ تا هم بودن ! منم که توری نداشتم مجبور بودم با لیوان و ملاقه بگیرمشون ! فک کن ! دقیقاً نیم ساعت خم شده بودم و با یه دست ملاقه و با دست ِ دیگه لیوانو گرفته بودم و در به در دنبال ِ ماهیا ، تا بالاخره موفق شدم هر ۷ تارو بگیرم ! بعدم سنگای ته ِ آکواریومو خالی کردم و بردم توو حموم نشستم دُرشت هاشو جدا کردم و شن ها و خرده سنگارو ریختم سطل آشغال ! سنگارو خوب شستم و آکواریوم رو هم به زحمت ِ زیاد ( خیلی سنگین بود ! ) توو حموم شستم و آوردم . سنگاشو ریختم کفِش و هی رفتم و سطل سطل آب آوردم و آرووم آرووم ریختم توش تا به حد ِ مناسب برسه و بعدم نمک ریختم تووش و خلاصه این همه کار از ساعت ۱:۳۰ ظهر شروع و ساعت ۶:۳۰ به اتمام رسید و بنده دست به کمر و لنگون لنگون اوومدم نشستم روو کاناپه و نگاه کردم به آکواریومی که آبش شفاف و زیبا بود و سنگای تووش برق می زد و کلی کِیف کردم . ولی هنوزم کمرم درد می کنه اما خوشحالم که فردا که می خوام ماهیارو بندازم تووش دیگه آبشون شفافه و می شه به خووبی دیدشون ! برا آکواریومم سیفون هم خریدم که ازین به بعد کار نظافتش راحت تر شه ! این بود گزارش یک روز ِ کاری ِ بدون ِ حقوق البته ! خدا وکیلی از یه کارگر بهتر کار کردم من ! کارگر نمی خوائین ؟! آکواریوم تمیز می کنیم اساسی !

 

تَه نوشت ۱: ماهی قرمزای امسالم ماشالله خیلی اجتماعی تشریف دارن ! هر کی می بینتشون می گه خوبه ماهیات از آدم فرار نمی کنن ، تا آدمو می بینن میان بالا و دهناشونو باز و بسته می کنن ! تازه نوک ِانگشتت رو که می کنی توو آب میان و به انگشتت توک می زنن ! خیلی ماهن ! بر عکس ماهیای آکواریومه که خجالتی و فراری ان از آدم ، شبا که ما می خوابیم اونا بیدارن و روزا می رن یه گوشه قایم می شن و اگه مطمئن شن که نیستی آرووم می آن بیرون و تا میای نزدیک دوباره می رن قایم می شن ! آقا آکواریومیه میگه هنوز عادت نکردن ، بخصوص اون " لوچ دلقکا " خجالتی ان و تا عادت کنن طول می کشه !

تَه نوشت ۲: حالا خوبه حرفی نداشتم !!! چقدر من امسال راجع به ماهیام می نویسم ، ایییییییییییییش ! هر یه پست در میون راجع به اوناست ! خب هر چی نباشه اعضای جدید ِ خانواده ان دیگه !

تَه نوشت ۳: دیگر نگران هیچ چیز نباشید ! دارن توو دنیای مجازی برامون بهشت می سازن !

 

  نوشته شده در  یکشنبه 14 فروردین1390ساعت 23:44  توسط فلوت زن  | 

روزی کودک بودم و حدودا ً ۷ ، ۸ سالم بود . خانه ما بزرگ بود و حیاط داشت و حیاطمان دو تا باغچه ی بزرگ داشت . پدر جان خیلی گل و سبزه دوست داشت و به خاطر  ِهمین حیاط ِ ما خیلی سبز بود و پر از درخت و گل بود . من هم خیلی دوست داشتم که ازین کارها بکنم ولی خب بلد نبودم که گل و درخت بکارم ، اما همیشه دور و بر ِ پدر جان می پلکیدم و گاهی به بهانه ی کمک در کارهایش دخالت می کردم و ذوق می کردم که دارم من هم باغبانی یا کشاورزی می کنم . هر چند بعد که می خواستم به اتاق وارد شوم مادر جان که خیلی تمیز بود دعوایم می کرد و می گفت اول پاهایت را بشور و لباس هایت را بتکان و بعد بیا توو ! من هم که عاشق ِ آب بازی ، ازین فرصت هم خوب استفاده می کردم و کمی هم آب بازی می کردم . همیشه بهار که می شد بابا گل ها و یا دانه های گیاهان را می خرید و باغچه مان را زیر و روو می کرد و یک عالمه به باغچه می رسید و مثلاْ یک روز ِ جمعه از ساعت ِ ۱۰ صبح تا ۶ بعد از ظهر فقط در باغچه ها راه می رفت و کار می کرد . بعد از این کارها هم ، لوبیا در حیاط می کاشت و لوبیاها زود سبز می شدند و یک عالمه می شدند و همیشه جمعه ها که ناهار آبگوشت داشتیم ، یک سبد لوبیا می چید و می داد به مادر جان تا در آبگوشت بریزد و آنقدر این لوبیاهای سبزی که بعد از پخت در آبگوشت سبز ِ کمرنگ مایل به نارنجی می شدند ، با نمک خوشمزه بودند که همیشه من و خواهر جان و برادر جانم سرشان دعوا داشتیم .

یکبار پدر جان به من هم اجازه داد تا در حیاط لوبیا بکارم و من خیلی خیلی خوشحال شدم و خیلی خوش گذشت ! هر روز صبح و بعد از ظهر ، هر بار یک یا دو ساعتی را در حیاط بودم و مواظب لوبیاهایم بودم و بهشان آب می دادم و با ذوق و شوق دور و برشان می چرخیدم ! وقتی رشد می کردند و بزرگ می شدند ذوق ِ من هم بیشتر می شد ! لوبیاهای سبز ِ کوچولو و باریک هر روز بزرگ تر و کمی کمرنگ تر می شدند و چقدر ظریف و لاغر و خوش هیکل بودند . همیشه لحظه شماری می کردم که جمعه بشود و من یک سبد از مادرجان بگیرم و بروم توو حیاط و لوبیاها را بچینم برای ناهار ِ ظهر " آبگوشت " ! بعد از آن که دیگر لوبیا کاشتن را یاد گرفتم دیگر هر چقدر بابا می گفت دیگه لوبیا برا این باغچه ها بس است باز هم من گوش نمی کردم و گاهی یواشکی و دور از چشم ِ بابا و البته مامان ( چون لوبیاها را از ظرف ِ لوبیاهای مامان کِش می رفتم ) مُشتی دیگر لوبیا در حیاط می کاشتم و وقتی لوبیاها رشد می کردند و سبز و بزرگ می شدند و کل ِ باغچه پُر از لوبیا می شد که دیگر از همه جایش لوبیا آویزان بود ، مادر جان به پدرجان می گفت : " آخه برای چی انقد لوبیا کاشتی ، می مونن زرد می شن خب ؟! " و پدر جان تعجب می کرد و می گفت :" آخه من که انقد لوبیا نکاشتم ، چرا انقدر زیاد شده ؟!! " و من که تازه متوجه می شدم چه کار خرابی ای کردم سعی می کردم زیاد اینطور موقع ها جلوی چشمشان ظاهر نشوم ، هر چند که آخر می فهمیدند که کار ِ من بوده !

تازه کمی بعدتر برادر جانم هم این کار را یاد گرفت و از آنجائیکه هر کاری که من می کردم دوست داشت انجام دهد ، هر وقت می خواستم از ظرف ِ لوبیا ها لوبیا بردارم دنبالم می آمد و او هم لوبیا می خواست و چون تهدید می کرد که اگر به او ندهم همه چیز را به مامان می گوید مجبور می شدم به او هم لوبیا بدهم و لوبیا ها را می کاشتیم و دیگر باغچه ها تبدیل به مزرعه لوبیا می شدند...

 

تَه نوشت ۱: در کودکی گاهی کارهایی می کردم که بعداً خیلی بد می شد ، آخر من دلم نمی خواست که اونطوری شود و اصلاً فکر نمی کردم اونطوری شود ولی اونطوری می شد ! حالا می خواهم یکی از آن کارها را تعریف کنم ، اخر هر وقت به آن کارم فکر می کنم ، وجدانم درد می کند و احساس ِ گناه ِ شدیدی می کنم . یکبار ۷ سالم که بود ، دختر عمه ام ۳ سالش بود و با همه ی عمه ها و عمو ها و بچه هایشان خانه مادر بزرگ جان و پدر بزرگ جانم جمع بودیم . در حیاط ۵ تا پله ی بلند بود که می رسید به اتاقها ! آن روز هی می رفتم بالای پله ها و از آن بالا می پریدم پائین و انقدر این پریدن ها را دوست داشتم که حد نداشت ، انگار که داشتم پرواز می کردم و خیلی به من خوش می گذشت ! این دختر عمه جان ِ یکی یک دانه ام هم بدتر از برادر جانم که همیشه دوست داشت هر کار می کنم او هم بکند ، همش دلش می خواست ادای من را در آورد ولی می ترسید که از بالای پله ها بپرد ! هر چقدر می گفتم نترس و بپر ولی او می گفت می ترسم ! اما ول هم نمی کرد و همان بالا چسبیده بود ! آخر سر فکری به ذهنم رسید که واقعاْ فکر می کردم فکرم خیلی عالی است ! به دختر عمه جان گفتم چشمانش را ببندد و بعد بپرد و قول دادم که وقتی پرید من بگیرمش ( البته این قولم الکی بود ! ) ، دختر عمه جانم بالاخره راضی شد که چشم بسته بپرد و ... آخر خجالت می کشم بگویم ... و پرید با چشمان ِ بسته ولی من ... من ... نگرفتمش و الان که فکر می کنم همش می گویم کاش در آن لحظه جاذبه زمین از کار می افتاد و اون با صورت محکم به زمین نمی خورد تا دو تا دندان ِ کوچولوی ِ جلوئیش بشکند و چرا من آن موقع عقلم نرسید که اگر او را نگیرم او زمین می خورد خب ؟!! این را برایتان تعریف کردم تا شاید کمی ، فقط کمی از بار ِ گناهی که روو دوشم مانده و تلخی ِ خاطره ای که از کودکی در ذهنم مانده ، کاسته شود ! خب آدم در کودکی گاهی مغزش برای بعضی مسائل خوب کار می کند ولی گاهی هم کلاْ تعطیل می شود و برای همین است که اسمش را می گذارند کودک !

تَه نوشت ۲: اون دو تا ماهی قرمزم که با هم دعوا کرده بودن و کله هاشون باد کرده بود ، باد ِ کله هاشون تقریباً خوابیده و خدا رو شکر هر ۵ تا ماهی همچنان در صلح و صفا می زیَند .

تَه نوشت ۳: صدای پای اشک ها

  نوشته شده در  پنجشنبه 11 فروردین1390ساعت 19:44  توسط فلوت زن  | 

امسال بر عکس هر سال که یک یا دو تا ماهی می خریدم ،

پنج تا خریدم

آخه دلم می خواست !

 

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه 9 فروردین1390ساعت 3:20  توسط فلوت زن  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM